بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
337
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و خرمن اميدم يكسر بر باد داد ، و درد بغايتى رسيد كه صبر بىطاقت - كه آن نيز چون دل ( ترا بقا باد ) نماند - عقلق « 1 » نفيس جان در من يزيد نهاد ، و بر سر چهار سوى كل من عليها فان آواز مىداد « 2 » الا موت يباع فاشتريه ، و نحول « 3 » بدرجهء رسيد كه اگر دوستى عادت عيادت بجاى آوردى يا « 4 » قرب مجاورت تا آغاز محاورت نرفتى در هستى من به گمان بودى ، لو لا مخاطبتى اياك لم ترنى ، و ضعفى « 5 » بنهايتى كشيده كه موى بر تن از حملهاى قوى گرانتر بود و دم زدن از حملهاى « 6 » گران صعبتر مىنمود ، و خشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همسا « 7 » ، و بيخوابى بحدّى ادا كرد كه اگر هرگز « 8 » خيال آن در خواب زيارت « 9 » بخت خفتهء من آمدى چون چشم نرگس و دل موّحد بيدار بودى و از خواب غفلت بچنين روز نيفتادى ، و اگرنه وازع « 10 » عقلى و مانع شرعى حجاب گشتى صفت « 11 » لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ در محل شركت افتادى ، نه انديشهء خواب بر خاطر مىگذشت و نه طيف خيال در خيال مىآمد و نه ميان رفيقان نيك « 12 » گشايش ( را و زيارت « 13 » ) صورت مىبست . كان الجفون على مقلتى * ثياب شققن على ثاكل و در شبهاى چون روز محشر دراز و چون دور محنت كشيده ( سياره چون نوايب لنگر و قارورهء قار فروفرو هشته و ثوابتى « 14 » ) چون قطب آسمانى قرار حكم « 15 » كرده از آنگاه باز كه روشنان فلكى در لباس ظلمت ( خويش جلوه دهند « 16 » )
--> ( 1 ) ظ ، علق ( و آن بكسر اول بمعنى مال نفيس و گرانبهاست ) . ( 2 ) ظ ، آواز درداد كه . ( 3 ) ش ، لاغرى و نزارى . ( 4 ) ظ ، با . ( 5 ) ظ ، و ضعف . ( 6 ) ظ ، حملههاى . ( 7 ) ش ، آواز نرم . ( 8 ) ظ ، زائد است . ( 9 ) ظ ، به زيارت . ( 10 ) ش ، بازدارنده و مانع . ( 11 ) ظ ، و صفت . ( 12 ) ظ ، پلك . ( 13 ) ظ ، راه زيارت . ( 14 ) ظاهرا چنين بوده است : كه سياره چون ثوابت لنگر از قارورهء قار فروهشته و ثوابت ( و قارورهء قار كنايه از آسمان است ) . ( 15 ) ظ ، محكم . ( 16 ) ظ ، خويش را جلوه دادندى .